خلوتی با سیدای نسفی
شمارهٔ ۳۵۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
شهر و صحرا درگرفت از آتش رخسار گلعندلیبان سوختند از گرمی بازار گل
۲
بعد از این گلهای بیخار از چمن خواهد شکفتبس که شد پامال از جوش تماشا خار گل
۳
غنچه همچون ساقیان مینای پر می در بغلمی دهد باد از صراحی خنده سرشار گل
۴
می کند پردازگر آئینه ها را روشناسدر حقیقت گل فروشانند خدمتگار گل
صفحهٔ ۱ از ۲