خلوتی با سیدای نسفی
شمارهٔ ۳۷۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ز شهر از دست تو امروز ای گل پیرهن رفتمبه خود پیچیده همچون گردباد از خویشتن رفتم
۲
به یاد چشمت امشب خواب دیدم آهوی مشکینتصور کرده زلفت را به صحرای ختن رفتم
۳
مرا کی می توانند از زبانها جمع کرد اکنونمن آن راز نهان بودم که بیرون از دهن رفتم
۴
سرانگشتم ز دندان ندامت شعله افشان شدسزای آنکه همچون شمع در هر انجمن رفتم
صفحهٔ ۱ از ۲