شعر را زندگی کن
خلوتی با سیدای نسفی

شمارهٔ ۴۰۸

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
امشب از مستی به پای خم چو خشت افتاده امعشرتی دارم که گویا در بهشت افتاده ام
۲
از پس آئینه می کردم تماشا عکس رابس که دور از امتیاز خوب و زشت افتاده ام
۳
از توکل میر سید از غیب رزقم بی حسابروزیم شد تنگ تا در فکر کشت افتاده ام
۴
خانه ام در فکر آن نقاش شد بتخانه ییدیده ام تا صورت او در کنشت افتاده ام
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth