شعر را زندگی کن
خلوتی با سیدای نسفی

شمارهٔ ۴۱۴

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
بی تو امشب سوخت از تب استخوان پیکرمآتش افتادست همچون شمع بر مغز سرم
۲
پرتو خورشید بر دوشم گرانی می کندبر زمین چون شانه افتادست جسم لاغرم
۳
بر سرم دست مروت می شود چون شانه خشکسرمه گردد سنگ از همراهی چشم ترم
۴
کاروان را خواب شیرین باشد آرام سپندناز بالین را کند سنگ فلاخن بسترم
صفحهٔ ۱ از ۳
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth