خلوتی با سیدای نسفی
شمارهٔ ۴۳۰
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
شکایت نامه آن روی چون گل بود در دستمقلم در ناله چون منقار بلبل بود در دستم
۲
دماغم بود همچون نافه دلجمع از پریشانیخوش آن شبها که همچون شانه کاکل بود در دستم
۳
به جستجوی تو در باغ هر صبحی که می رفتمبه هر سو می دویدم دسته گل بود در دستم
۴
به گلشن رفته روی سبزه ها را یاد می کردمبه یاد خط رخسار تو سنبل بود در دستم
صفحهٔ ۱ از ۲