خلوتی با سیدای نسفی
شمارهٔ ۴۳۶
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
روزگاری شد که خون از دیده تر می خوریمدر بهشت افتاده ایم و آب کوثر می خوریم
۲
مغز اندر استخوان داریم و محنت روزیمسنگها از هر طرف چون بسته بر سر می خوریم
۳
ما کباب سینه بی کینه یار خودیمباده گلگون تر از خون کبوتر می خوریم
۴
بسته ایم از خلق چشم و کامرانی می کنیمشسته ایم از بحر دست و آب گوهر می خوریم
صفحهٔ ۱ از ۳