خلوتی با وحشی بافقی
شمارهٔ ۳۶۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
گذشتم از درت بر خاک سد جا چشم تر ماندهببین کز اشک سرخم سد نشان بر خاک در مانده
۲
بیا بنگر که غمناکیست چشم آرزو بر دربه امید نگاهی بر سراین رهگذر مانده
۳
بجز من هر کرا دیدی ز بیماران غم گشتیهنوز از کف منه خنجر که بیمار دگر مانده
۴
برآمد عمرها کز دور دیدم نخل بالایشهنوزم آن قد و رفتار در پیش نظر مانده
صفحهٔ ۱ از ۲