خلوتی با صغیر اصفهانی
شمارهٔ ۱۱۰
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
گفتم کمند عشق تو در گردن منستگفت این کمند خلق جهانرا بگردنست
۲
گفتم ز درد عشق تو کاهیده شد تنمگفتا میان ما و تو حایل همین تنست
۳
گفتم براه عشق شد آلوده دامنمگفتا خموش این ره هر پاکدامن است
۴
گفتم ز دوستان تو خواهم نشانه ئیگفت آنمراست دوستکه با خویش دشمنست
صفحهٔ ۱ از ۲