خلوتی با صغیر اصفهانی
شمارهٔ ۲۱۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
هر کس نه به عشق از سر اخلاص قدم زداز پای درافتاد و به سر دست ندم زد
۲
آن یار عربزادهٔ ما بین که دو ترکشیغمای عرب کرد و شبیخون به عجم زد
۳
خون دل عشاق ز مژگان سیه ریختآن دم که میان دو سپه چشم به هم زد
۴
کردم ز طبیبی طلب داروی غم گفتبایست که از تیشهٔ می ریشهٔ غم زد
صفحهٔ ۱ از ۲