خلوتی با صغیر اصفهانی
شمارهٔ ۲۱۰
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
فلک خم گشت کز خود طرح چوگان تو اندازدچو گو شد مهر تا خود را بمیدان تو اندازد
۲
عجب شیرین نمکدانی بود لعلت که میخواهددل مجروح خود را در نمکدان تو اندازد
۳
بمانند دل مجروح من صد چاک شد شانهکه شاید چنک در زلف پریشان تو اندازد
۴
درآ در بوستان تا سرو از خجلت ز پا افتدنظر چون بر قد سرو خرامان تو اندازد
صفحهٔ ۱ از ۳