خلوتی با صغیر اصفهانی
شمارهٔ ۲۵۰
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ندهی کام مرا از لب خندان تا چندتشنه مانم بلب چشمه حیوان تا چند
۲
ای که هر بی سرو سامان ز تو سامانی یافتنکنی یاد من بی سر و سامان تا چند
۳
بارها عهد به بستی و شکستی همه راآخر ای سخت دل این سستی پیمان تا چند
۴
شربتی هم بچشان ز آب وصالم ایدوستمیگدازی دلم از آتش هجران تا چند
صفحهٔ ۱ از ۳