شعر را زندگی کن
خلوتی با صغیر اصفهانی

شمارهٔ ۳۸۷

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
جان بتنگ آمدم از غصهٔ بی همنفسیآخر ای همنفس از چیست بدادم نرسی
۲
جمع خلقی بتماشای من انگشت گزانتو نپرسی که بدین حال پریشان چه کسی
۳
حال آن خستهٔ واماندهٔ افتاده ز پایتو چه دانی که بصد ناز سوار فرسی
۴
باختم دل بنظر بازی و غافل بودمکه بدین روز کشد عاقبت بوالهوسی
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth