خلوتی با صغیر اصفهانی
شمارهٔ ۳۹۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
تا کی ز حرص سیم مس رخ طلا کنیرو کوش در عمل که نظر کیمیا کنی
۲
ملک جهان و هر چه در آن هست آن تستلیک آنزمان که خویش تو آن خدا کنی
۳
بالله تو را بقای ابد دست میدهددر راه حق چو هستی خود را فدا کنی
۴
گفتند مار نفس بکش ای عجب که تواین مار را بپروری و اژدها کنی
صفحهٔ ۱ از ۳