خلوتی با فصیحی هروی
شمارهٔ ۸۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
فلک خونم به تیغ آن بت بیباک میریزدکه خون صید را در حسرت فتراک میریزد
۲
چنان از دوستی خورد آب باغ ما که گر گل رابیازارد صبا خون از خس و خاشاک میریزد
۳
برو ای محتسب این ماجرا با ابر فیضی کنکه این آب حیات اندر گلوی تاک میریزد
۴
ز بس خاک مذلت ریخت دوران بر سر بختمچو بر سر میزنم دست مصیبت خاک میریزد
صفحهٔ ۱ از ۲