خلوتی با فصیحی هروی
شمارهٔ ۱۱۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
تا سر مژگان تماشا دیده بر هم چیده بودچون تو رفتی گویی آن بیچاره خوابی دیده بود
۲
ارمغان دیده گرد تست اما دیده کوچشمه خونیست اکنون تا تو بودی دیده بود
۳
سالها گلچین باغی بود دل اما چه سودتا قدم بیرون نهاد از باغ آتش چیده بود
۴
دوش دل آغاز نالیدن خوش استادانه کردساها گویی که هر لختش ز غم نالیده بود
صفحهٔ ۱ از ۲