خلوتی با فصیحی هروی
شمارهٔ ۱۴۵
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
چون ابر شب ز آتش تب میگریستماز ترکتاز برق طرب میگریستم
۲
جان داد و بوسه بر لب تیغ غمی نزدبر تیره روزگاری لب میگریستم
۳
گستاخ جان نثار تو میگشت دوش و مندر گوشهای ز شرم ادب میگریستم
۴
حسنش فزون ز حوصله بینش است و منبر عجز دیده شب همه شب میگریستم
صفحهٔ ۱ از ۲