خلوتی با صفی علیشاه
شمارهٔ ۲۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دانم که زلف از چه خم اندر خم اوفتدتا صید دل به بند غمت محکم اوفتد
۲
جز آن دهان که در سخن آید به آشکاربیرون ز قطره هیچ ندیدم یم اوفتد
۳
چه جای کشته بر تو کند خون دل حلالبر رؤیت ار که دیده صاحب دم اوفتد
۴
باشد زعارض عرق آلودهات مثلآن نو شکفته گل که بر او شبنم اوفتد
صفحهٔ ۱ از ۳