خلوتی با نورعلیشاه
شمارهٔ ۸۹
بخش اول
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دوش رندی بخرابات مرا فاش بگفتکز چه رو شیشه می کرده ای در خرقه نهفت
۲
خرقه بر تن بدر و شیشه می فاش بنوشهیچ پروا مکن از زاهدی افسانه که گفت
۳
در گلستان جهان تا که فلک یاد دهدهرگز ای گل چو گل روی تو یک گل نشکفت
۴
دل ما را که نباشد بجهان مثل و قرینگرچه یکتاست بود روز و شبش یاد تو جفت
صفحهٔ ۱ از ۲