شعر را زندگی کن
خلوتی با ناصرخسرو

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸۷

قصاید

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
در دلم تا به سحرگاه شب دوشینهیچ نارامید این خاطر روشن بین
۲
گفت: بنگر که چرا می‌نگرد گردونبه دو صد چشم در این تیره زمین چندین
۳
خاک را قرصهٔ خورشید همی درزدروز تا شام به زر آب زده ژوپین
۴
وز گه شام بپوشد به سیه چادرتا به هنگام سحر روی خود این مسکین
صفحهٔ ۱ از ۱۳
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فع
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth