شعر را زندگی کن
خلوتی با ناصر بخارایی

شمارهٔ ۵۵

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
دوش خون از دیده می‌راندم، سرشکم آگه استزانکه هر شامی به بالین منش منزلگه است
۲
از نسیم خاک کویت خار در پای گل استوز هوای مهر رویت تاب در روی مه است
۳
شام هجر ما به زلفت راست ناید سر به سرغیر این وصفت درازی هر چه گویم کوته است
۴
قامتم چون تیر بود و گشت اکنون چون کماناستخوانی و پئی ماندست کز غم دوته است
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth