خلوتی با ناصر بخارایی
شمارهٔ ۶۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
هیچ دانی که چرا همنفس من بادستزانکه راز دل من پیش کسی نگشادست
۲
ز آب چشمی که به خون جگرش پروردمماجرای دل شوریده برون افتادست
۳
پیش لعلت ز حیا آب شود چشمهٔ خضروز نسیمت نفس باد صبا بر بادست
۴
کرد آزادی بالای تو سوسن زانرویبید لرزان شده و سرو به پا افتادست
صفحهٔ ۱ از ۳