خلوتی با ناصر بخارایی
شمارهٔ ۷۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
تا تنم ای جان شیرین از وصال تو جداستهر بلا کز چرخ نازل میشود بر جان ماست
۲
هجر کو میآورد غم، همنشین من شده استیا رب آن وصلی که آن غم میبرد از دل کجا است
۳
تا مبدل گشت روز وصل ما با شام هجردور از خورشید رویت عمر من چون سایه کاست
۴
دایم اندر چشم پر خونم خیال روی اوستاو گل است آلوده در خون گر همی گردد رواست
صفحهٔ ۱ از ۲