خلوتی با ناصر بخارایی
شمارهٔ ۱۰۵
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
مشتاب یکدم ساربان، کز گریه پایم در گل استرحمی که این سرگشته را، پا در گل و ره در دل است
۲
من خود نخواهم شد ز جان هرگز به آسانی جداگر جان جدائی میکند، کارم به غایت مشکل است
۳
وقت رحیل آن ماه را، گفتم که در محمل نشینگر حمل بر جان میکنی، شاید که آن هم محمل است
۴
گه خیمه بر چشمم زند، گاهی فرود آید به دلمنزل به منزل میرود، وان مه که جانش منزل است
صفحهٔ ۱ از ۲