خلوتی با ناصر بخارایی
شمارهٔ ۱۱۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
گلست آنکه ز حسنش جهان گلستان استاز او به هر چمنی صدهزار دستان است
۲
چو غنچه گر دهن او به خنده پیدا شدهنوز زیر لبش خندههای پهنان است
۳
دل صنوبری غنچه را صبا بِرِبودکه سرو بر سر گل هچو بید لرزان است
۴
بریز خون صراحی که خونبها ساقیهزار جان گرامی دهیم و ارزان است
صفحهٔ ۱ از ۲