خلوتی با ناصر بخارایی
شمارهٔ ۱۱۶
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
پیش آن سرو روان آب رخ من آب جوستآب خورد سرو ما گویی مگر از آب روست
۲
قاصد خونست ما را آنکه میگوئیم یاردشمن جانست ما را آنکه میداریم دوست
۳
از ضعیفی تار موئی شد وجودم، این عجبکز وجود من میانش کمتر از یک تار موست
۴
میکشد دل سوی خویش و جان خود میخواندشسالها شد تا میان جان و تن این گفتگوست
صفحهٔ ۱ از ۲