خلوتی با ناصر بخارایی
شمارهٔ ۱۳۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ز کفر زلف تو اسلام در پریشانیستز چشم کافِر تو فتنه در مسلمانیست
۲
هزار کان لطافت نهاده در لب توستکه آن عقیق گهرپوش گوهرِ کانیست
۳
هر آدمی که نداند کمال حسن تو رایقین شناس که آن از کمال نادانیست
۴
مسخر تو اگر جن و انس شد چه عجبدهان تنک تو چون خاتم سلیمانیست
صفحهٔ ۱ از ۲