خلوتی با ناصر بخارایی
شمارهٔ ۱۹۰
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
از بهر دُر وصلت چشمم در آب گرددوز آرزوی لعلت دل خون ناب گردد
۲
حسنت چو برفروزد رخساره همچو آتشجانها چو عود سوزد، دلها کباب گردد
۳
ترسم ز خط سبزت سر برزند سیاهیگر همچو زلف هندوات در آفتاب گردد
۴
چون نیستی تو در دل، از دل خبر ندارمهر کس برای گنجی گرد خراب گردد
صفحهٔ ۱ از ۲