خلوتی با ناصر بخارایی
شمارهٔ ۱۹۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ز گریه چشمه شد چشمم، بمان تا چشمهتر گرددلب خشک مرا بهتر، کز آب چشم تر گردد
۲
شدم چون گرد سرگردان، و گِرد کوی او گردمسر و پائی ندارد گرد او، بی پا و سر گردد
۳
تو را همچون کمر یک روز تنگ اندر قبا آرمبه زر گر دست من گِردِ میانت چون کمر گردد
۴
خطت چون در خیال آرم، حدیثم مُشکبو گرددلبت را بر زبان گیرم، دهانم پر شکر گردد
صفحهٔ ۱ از ۲