خلوتی با ناصر بخارایی
شمارهٔ ۲۱۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
من نمیخواهم که چشم غیر در تو بنگردچشم بد حیف است کاندر روی نیکو بنگرد
۲
باد هر موی مژه در دیده میل آتشینگر به نقصان در جمالت یک سر مو بنگرد
۳
حیرتم آید که باد صبح در کویت وزدیا شب از روزن بر آید، ماه آن رو بنگرد
۴
جان مجروحم تپد هر دم میان خاک و خونآن زمان کز ناز چشم تو به هر سو بنگرد
صفحهٔ ۱ از ۲