خلوتی با ناصر بخارایی
شمارهٔ ۲۲۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
مرا تا آتش هجران آن شیرین لقا سوزدوجودم هر شبی چون شمع از سر تا به پا سوزد
۲
مرا دل در بلا افکند و میسوزد کنون از غمچنین دل سوختن بهتر بود، بگذار تا سوزد
۳
چو اندیشم جدائی از وصال جانفزای اوتنم در آتش اندیشه، هر عضوی جدا سوزد
۴
دعائی بر فلک گفتم فرستم، باز گویمپر مرغان قدسی را نباید کان دعا سوزد
صفحهٔ ۱ از ۲