شعر را زندگی کن
خلوتی با ناصر بخارایی

شمارهٔ ۲۳۲

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
گفتم که دمی بنشین تا فتنه نبرخیزدگفتا نبود عاشق کز فتنه بپرهیزد
۲
گفتم ز خُم وحدت هر جام به هر رنگستگفتا که محیط از موج صد نقش برانگیزد
۳
گفتم که شوم عاقل وز عشق تو بگریزمگفتا که مُرَد تشنه از آب چو بگریزد
۴
گفتم که جفا کم کن تا سر نکشم از خطگفتا که خَم زلفم در گردنت آویزد
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth