خلوتی با ناصر بخارایی
شمارهٔ ۲۶۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
عقلی که زیرک مینمود، از عشق تو دیوانه شداز آشنا و خویش و کس یکبارگی بیگانه شد
۲
درد تو هر سو رخنهای میکرد در بنیاد دلویرانه کردش این زمان، چون گنج در ویرانه شد
۳
بگریزد از شکّر مگس، چون برفشاند آستیندر راه و رسم عاشقی ثابت قدم پروانه شد
۴
از خان و مان آوارهام زین غم که دائم روز و شببا مردم چشمم چرا نقش رخت همخانه شد
صفحهٔ ۱ از ۲