خلوتی با ناصر بخارایی
شمارهٔ ۳۰۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
رندم و عاشق و دیوانه به آواز بلندعیب معبود مکن زاهد و بر ریش مخند
۲
ذوق دیرم نه چنان سلسله میجنباندکه توان داشتنم ساکن مسجد یک چند
۳
گر من از نالهٔ خود دست فشانم چه عجبکه جَهَد ز آتش سوزنده به هر حال سپند
۴
ور ببوسم لب ساقی به عداوت منشینمنع طوطی نتوان کرد که باز آی ز قند
صفحهٔ ۱ از ۲