خلوتی با ناصر بخارایی
شمارهٔ ۳۲۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دوش در مجلس کباب ما ز سوز سینه بودبیدلان را اشک رنگین بادهٔ دوشینه بود
۲
در دل و چشمم خیال او همه شب تا به روزهمچو مه در چشمهٔ خورشید در آئینه بود
۳
من ازو چون آسمان خالی نکردم دل ز مهراز چه روی آن ماه را در سینه با ما کینه بود
۴
در سرم تنها نه امروز است ذوق وجد و حالمدتی شد تا مرا امروز و فردا دینه بود
صفحهٔ ۱ از ۲