خلوتی با ناصر بخارایی
شمارهٔ ۳۳۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
چون چنگم از غم سرنگون، کان دلستانم میرودنالند رگها در تنم، کز سینه جانم میرود
۲
صد چاک کردم جامه را، چون گُل فتادم غرق خونکان شاخ گلبرگ تری از بوستانم میرود
۳
چون سبره در پایش فتم، بر سر کنم خاک رهشگیرم سر راهی که آن سرو روانم میرود
۴
چون یاد لعلش میکنم، در جانم آتش میفتدچون از خطش یاد آورم، دود از دهانم میرود
صفحهٔ ۱ از ۲