شعر را زندگی کن
خلوتی با ناصر بخارایی

شمارهٔ ۳۴۰

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
دل من خون شد و تا خون نشود دل نشودجان به لب آمد و کامی ز تو حاصل نشود
۲
نارون دید قدت در چمن و مایل شدکیست کاو قد تو را بیند و مایل نشود
۳
لبت ای قرص قمر کی به دهانم برسدچشم من گر به سر کوی تو سایل نشود
۴
بند از گردن من بار بلای تو گشادهر که از خویش نبرد به تو واصل نشود
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth