شعر را زندگی کن
خلوتی با ناصر بخارایی

شمارهٔ ۳۷۰

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
آنچه از رهگذر دیده به رویم برسیدماجرائی‌ست که آن را نتوان گفت و شنید
۲
گفتم از خون جگر نامه نویسم جائیکه به گرد در او باد نیارد گردید
۳
چون به سوداست مرکّب همه خون در تن منبر ورق از قلمم نقطهٔ  سودا بچکید
۴
خامه را ز آتش من دود همی رفت بر سرنامه بر خویشتن از درد دلم می‌پیچید
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth