خلوتی با ناصر بخارایی
شمارهٔ ۳۹۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
مائیم و یک دل کاندر او، داریم دلداری و بساغیار رفت از دل برون، دل ماند با یاری و بس
۲
کاری نماند از هیچ روی، ما را به کس، کس را به ماداریم در هر دو جهان، با یار خود کاری و بس
۳
هرگز نبود این دولتم، ای سرکه در پایش رویبودهست از تو سالها، بر گردنم باری و بس
۴
بر پای بت سر مینهم، باشد که گیرم زلف اوما را ز باب کافری، ماندهست زناری و بس
صفحهٔ ۱ از ۲