خلوتی با ناصر بخارایی
شمارهٔ ۳۹۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
چو خیال گشتی ای تن، خبری ده از میانشچو غبار گشتی ای سر، بنشین بر آستانش
۲
چو در آتشی تو ای جان، ز لبش حکایتی گوچو عدم گشتی ای دل، صفتی کن از دهانش
۳
منم و کمینه جانی، که ز غم به لب رسانمچو رسیدن است باری، به لب شکر فشانش
۴
اگرم خیال قدش، گذرد به پیش دیدهدل ریش من نشاند، چو الف میان جانش
صفحهٔ ۱ از ۲