خلوتی با ناصر بخارایی
شمارهٔ ۴۰۰
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
به دندانمزد افشاندیم جان بر لعل خندانشدریغا این نواله نیست اندر خورد دندانش
۲
نیارد کرد سر از جیب مشرق تا ابد بیروناگر خورشید بیند تکمهٔ زر بر گریبانش
۳
به زیر گرد، از آن نم، جان مشتاقان شود تازهگر افتد قطرهای خوی بر زمین از ماه تابانش
۴
زدی هر شب صبا آن سروِ گلرخ را بسی بوسهاگر دایم نبودی نرگس جادو نگهبانش
صفحهٔ ۱ از ۲