خلوتی با ناصر بخارایی
شمارهٔ ۴۰۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
چون تیره و تنگ است دل، در وی نسازم مسکنشنور است او، جا میدهم در هر دو چشم روشنش
۲
گر عمر من باقی بود، روزی به کوی او رسمور بخت من یاری کند، افتد وصالی با منش
۳
بی او تنم از لاغری چون رشتهٔ یکتا شده استای کاشکی ره یافتی آن رشته در پیراهنش
۴
آن مه که خورشید فلک، از روی او شد خوشه چینباشد رخ صاحبدلان، چون برگ کاهِ خرمنش
صفحهٔ ۱ از ۲