شعر را زندگی کن
خلوتی با ناصر بخارایی

شمارهٔ ۴۴۱

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
من گرد مستان بارها، چون جام مِی گردیده‌امجز لعل دلبر حاصلی، بی حاصلم گر دیده‌ام
۲
سودای چشم خویش را، حالی ز سر بیرون کنماز عکس نور روی تو خالی شود گردیده‌ام
۳
جانم نگنجد در جهان، تا تو نپنداری که منچون گنج در کنج خراب آباد تن گنجیده‌ام
۴
تا خامه از سودای تو آورد حرفی بر زبانمن نامه‌وار از تاب غم، برخویشتن پیچیده‌ام
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth