خلوتی با ناصر بخارایی
شمارهٔ ۴۵۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
تا زلف تو برداشتم و روی تو دیدمدر وصف نیامد که چه دیدم، چه کشیدم
۲
جانم شب هجر تو چو ساغر به شب آمدوز لعل تو یک روز به کامی نرسیدم
۳
بادا شبِ تو خوش که من بی سر و بی پایبر بوی تو چون باد به هر کوی دویدم
۴
صد فاتحه خواندیم و دمیدیم به اخلاصوز مهر تو صبحی به سعادت ندمیدم
صفحهٔ ۱ از ۲