خلوتی با ناصر بخارایی
شمارهٔ ۴۵۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
جز دل کسی ندارد، اندیشه از غبارمجز دیده کس نیارد، آبی به روی کارم
۲
در بحر عشق جانان، جانم رسید بر لبباشد که از میانش، ممکن بود کنارم
۳
صد برگ دارد آن گل، من صد نوا چو بلبلگر چه یکی نمایم، در قوّت هزارم
۴
هر کس چو سرو با خود، دارد سری و برگیمن ترک سر بگفتم، چون برگ سر ندارم
صفحهٔ ۱ از ۲