خلوتی با ناصر بخارایی
شمارهٔ ۴۷۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
چهره بر خاک درت شب همه شب میمالمچه کنم نیست جز این زر که شنیدی مالم
۲
سالها شد که در این دیر مغان میگردمآنچنان میگذرانم که مپرس احوالم
۳
چون قدح خون جگر میخورم و میخندمهمچو نی ضرب جفا میکشم و مینالم
۴
من ازین قامت چون حلقه و اشک چو گهردارم امید که رخ بر رخ خوبت مالم
صفحهٔ ۱ از ۲