خلوتی با ناصر بخارایی
شمارهٔ ۴۸۰
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
تن مانده از جانان جدا، با درد و غم یارش کنمگر جان گرانباری کند، در دم سبکبارش کنم
۲
مرغ دلم کز من رمید، اندازمش در چاه غمتا کی گرفتارم کند، من هم گرفتارش کنم
۳
این دیده کز نادیدنش، افتاد در بیکاریئیتا سوی غیری ننگرد، از دیده بیکارش کنم
۴
من میروم واو بیخبر، نالم مگر آگه شودگرچه ندارد رحمتی، باری خبردارش کنم
صفحهٔ ۱ از ۲