خلوتی با ناصر بخارایی
شمارهٔ ۵۱۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
من نه آن رندم که بنشینم به جای خویشتنتا نبینم در کنار خود سزای خویشتن
۲
عود را تسلیم باید بود، اگر سوز است و سازعاشقان را درد خود باشد دوای خویشتن
۳
من نخواهم گشت روشن ز آتش عشقش چو شمعتا سر خود را نبینم زیر پای خویشتن
۴
ریختی خون من و دادیم غمها در عوضدیر شد تا میخورم از خونبهای خویشتن
صفحهٔ ۱ از ۲