شعر را زندگی کن
خلوتی با ناصر بخارایی

شمارهٔ ۵۲۲

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
شب آخر زمان تیره است ساقی بادهٔ روشنبه صبح از مشرق ساغر بر آور افتاب‌دن
۲
سر خم را ز تن بر دار و ریز از حلق شیشه خونکزین خون‌ها بسی دارد سر زلف تو بر گردن
۳
مده دم هر دمم چون نی،‌ دمم ده چون قدح از میکه همچو لعل خونخوار تو خو کردم به خون خوردن
۴
درون صوفیان درد است، ساقی جام صافی دهدماغ زاهدان خشک است، مطرب نوبتی بر زن
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth