شعر را زندگی کن
خلوتی با ناصر بخارایی

شمارهٔ ۵۳۱

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
ز زلفت دم زدم، دودی برآمد از دهان منلبت را یاد کردم، سوخت از آتش زبان من
۲
لبت جان است و جان من رسیده از غمت بر لببیا لب بر لبم نه تا شود پیوند جان من
۳
زدی پیکان غمزه بر دلم، از پشت بیرون شددوائی نیست، بیرون رفت تیری از کمان من
۴
جدائی در میان افتاد و من این دوست‌تر دارمکه از تو تیغ زهر آلود باشد بر میان من
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth