شعر را زندگی کن
خلوتی با ناصر بخارایی

شمارهٔ ۵۳۲

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
می‌رفت جان ز بهر دل مبتلای منمی‌گفت دوست را که تو بنشین به جای من
۲
تن شد ضعیف و یار نیامد به عیادتممیلی به استخوان ننماید همای من
۳
خواندم دعا و سوی فلک کردمش روانشد سنگ و باز بر سرم آمد دعای من
۴
بر خاک آستان تو تا سر نهاده‌امخورشید سرمه می‌کند از خاک پای من
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth